محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1036
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
آن را بستد و بياشاميد ، و جام باز داد . چاكر شراحيل جام باز ستد و از زندان برفت . و بس درنگ نبود تا ابراهيم را اندامها شكستن گرفت و تب آمد . و شراحيل به زيارت سوى او اندر آمد ، او را گفت : چه بودت ؟ گفت : تب آمدستم . شراحيل او را گفت : چه خوردى ؟ گفت : چيزى نخوردم بجز از آن شير كه تو فرستادى . شراحيل گفت : انّا للَّه ، امروز من ترا هيچ شير نفرستادم . و چاكر را طلب كردند ، نيافتند . دانست كه حيلت كردند و كار بود . و ابراهيم سخت نالان شد . و روز ديگر همان وقت بمرده بود . و مروان بفرمود تا او را بيرون آوردند و تنش به مردمان بنمود و كفن كرد و بر او نماز كرد . و پيش از آنكه به گور كردش ، روى وى به مردمان نمود و اندامها تا بديدند كه بر او زخمى و جراحتى نيست . و مروان نيز خواست كه خبر به جهان اندر بپراگند كه ابراهيم بمرد ، و شيعت بشنوند . و خبر به كوفه آمد و به لشكرگاه ، و بو سلمه خبر يافت . پس همه شيعت ايشان بر بو حميد و ابو الجهم گرد آمدند و گفتند ما بيعت ابراهيم داشتيم و از پس او بيعت ابو العبّاس ، اكنون ابراهيم را كشتند و همى گويند ابراهيم سفّاح را وصيّت كرد . و سفّاح به كوفه اندر است ، او را طلب بايد كردن . و آنگه بو حميد و بو الجهم سوى بو سلمه آمدند و اين سخن بگفتند ، و گفتند ندانيم كه امام كجا است و مر او را طلب بايد كردن . بو سلمه گفت هنوز وقت بيرون آمدن نيست . خموش بايد بودن تا آنگه كه واسط را بگشاييم و ابن هبيره را بكشيم ، و مروان از روى زمين برگيريم ، و جهان از دشمن پاك كنيم ، آنگاه امام را بيرون آوريم . ايشان نوميد شدند و بازگشتند . و بو سلمه نيّت كرده بود كه بو العبّاس را و آن همه را كه با او بودند بكشد ، و مردى از علويان بيرون آورد و به امامت بنشاند و او را با همه لشكر بيعت كند . و لشكر از اين نيّت او آگاه شدند . و او همى نگرست كه از علويان كه به كوفه اندراند كه شايد از فرزندان حسين . و خبر اين تدبير او به لشكر اندر افتاد . و مردمان همه بر ابو الجهم و بو حميد گرد آمدند و گفتند تا كى بود كه ما هر روز از اين روزها به يكى امام بيعت كنيم و خون و خواستهء خويش فدا كنيم و كس را به چشم نبينيم . اگر اين امام را بيرون آريد و گر نه ، ما از بيعت ايشان بيزاريم و نيز با كس حرب